دوست
HoMe| ♥ |eMaiL| ♥ |Profile| ♥ |Design| ♥ |Archive
مدتهاست مجازی میخندیم ... مجازی شادیم ... مجازی عاشق میشیم ... مجازی همدیگه رو دلداری میدیم ... امــــــــــــــــــــا ... واقعی تنهاییم ! واقعی درد میکشیم ! واقعی از عشق های مجازی لطمه میبینیم ...... گاه می اندیشم که چه دنیای بزرگی داریم وچه تصویر به هم ریخته ای ساخته ایم از دنیا در چه زندان عبوسی محبوس شدیم چه غریبیم در آبادی خویش وچه سرگردان درشادی و نا شادی خویش آدمیزاد درختی ست که باید خود را بالا بکشد ببرد ریشه خود را تا آب بی امان سبز شود سایه دهد...؟ یه مدت پست جدید نداشتم.اخه میخواستم یه اهنگ محلی تووبم بزارم که با قالب وبم نمیخوند.قالب وبو تغییر دادم دیدم بازم بهش نخورد واسه همین دادم یه قالب برام بنویسن که هنوز آماده نشد منم منتظر قالب وب شدم واسه همین تا حالا پست جدید نداشتم امیدوارم بتونم دیگه زودتر اپ کنم تا با دوستانم بیشتر در ارتباط باشم با تشکر

و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود.
هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.
تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.
اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد…
تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ،
رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم…
مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود…!
علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.
از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.
مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.
علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم…
دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم
(چارلی چاپلین)
| De$iGner:Rihanna |